رضا قلى خان ( هدايت )
805
فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )
آخر شدن ايّام جوانيست شش آماسيده با اول مضموم كنايه از بددل و نامرد است ششانداز كنايه از دو چيز است اول كنايه از نزاد است دويم كنايه از بازنده است كه شش مهره كرد مثل كوى در هر دو دست بكيرد و در هر دستى سه عدد در هوا اندازد و بكيرد هر شش را كه بر زمين نيفتد استاد كفته برون آمد ز پرده سحر سازى * ششاندازى بجاى سينهبازى شش بانو و شش بانوى پير كنايه از ستارهاى سيّاره است غير آفتاب چنان كه حكيم خاقانى كفته شش بانوى پير كرده هر هفت * عالم به تو ديد هفت در هفت شش پير كنايه از شش تن امير زادكان دقيانوس است و مجملى از قصّه چنانست كه روزى در خدمت دقيانوس بودند كه كربهء سياه مهيبى در محل جسته دقيانوس چنان بترسيد كه بى خود كشت آن شش امير زاده با خود كفتند كسى كه از كربه بترسد چكونه دعوى خدائى كند ازو فرار كرده بشبانى رسيدند شبان و سك او نيز با آنها مرافقت كردند چنان كه مشهور است و حكيم سنائى بقصه كربه و سك اشاره كرده و كفته كرده از بهر رهبرى شش مير * كربهء را بنى سكى را پير شش پستان با اول مضموم كنايه از پير بود چنان كه حكيم خاقانى كفته جنكست شش پستان زنى رومى دلى زنكى تنى * مريم صفت آبستنى عيسى دهقان بين در او شش دبيك و ششدرى كنايه از دنيا است ششسوى كنايه از شش جهته شش ستاره كرد ماه كنايه از شش برك سفيد نركس است وقتى در صفت نركس زار كفتهام دو صد مه مكر هر طرف بر دميده * شش استاره بر كرد هر مه عيانا شش و پنج كنايه از دو چيز است اول نوعى از قماريانست دويم كنايتست در هرچه در معرض باشد شش پنج زبان كنايه از سه چيز است اول كنايه از قمارباز است دويم كنايه از آزادكان كامل بود سيم كسى را كويند كه هرچه دارد در معرض تلف آرد شفتالو و شفتالود كنايه از بوسه باشد چنان كه شيخ سعدى كفته كر خوبتر از روى تو باغى بودى * پايم همهروزه راه آن پيمودى چندان كرمت نيست كه خوشنود كنى * درويشى از آن باغ بشفتالودى همو كفته كرد عنبر نشسته بر رنجش * راست كوئى بهى است مشك آلود كر بچنكال صوفيان افتد * ندهندش مكر بشفتالود شكراب كنايه از رنجش اندك باشد كه ميانهء دو دوست واقع شود شكرخواب كنايه از خواب خوش باشد چنان كه شرف شفروه كفته دزد اكر نقب در خزينه زند * ز شكر خواب پاسبان باشد انيسى كفته نمىشد باز چشمش از شكر خواب * مكر ديدار خود مىديد در خواب شكر خند و شكر خنده كنايه از تبسّم باشد چنان كه عرفى كفته ز شكر خندهء آن لعل شاداب * تبسّم در دهان غنچه شد آب شكرريز كنايه از سه چيز است اول نثارى را كويند كه در عروسى بر سر داماد و عروس كنند چنان كه حكيم خاقانى كفته نثار اشك من هردم شكرريز است پنهانى * كه همت را زناشوئيست از زانو به پيشانى حكيم نزارى قهستانى كفته شكرريز عروسى چون كنم ساز * بيارم در شبستانش به صد ناز دويم كنايه از كفتن سخن شيرين و شعر و خوانندكى و كويندكى مطربان باشد و آواز خوش چنان كه سلمان ساوجى كفته مطربان تو چو بر عود شكرريز كنند * روح را مغز معطر بود و لب شيرين سيّم كنايه از كريهء شادى باشد چنان كه حكيم خاقانى كفته در شكر ريزند ز اشك خوش كه كردون را بصبح * همچو پسته سبز و خونآلود و خندان ديدهاند شكرزخمه كنايه از رسيدن تير است بر نشانه شكر لب كنايه از شخصى است كه لب چاك از مادر متولد شده باشد شكمبنده كنايه از دو چيز است اول كنايه از بسيار خوار است چنان كه شيخ سعدى كفته و كر نغز و پاكيزه دارد خورش * شكمبنده خوانند و دينپرورش دويم كنايه از نوكريست كه بنان فقط خدمت كند شكم چار پهلو كردن كنايه از پر كردن شكم بود چنان كه ابن يمين كفته حرص را كرچه بود علّت جوع كلبى * چار پهلو كند از خوان نوال تو شكم شكم خاريدن كنايه از بهانه كردنست حكيم انورى كفته مردم از مشترى و زهره و چرخ * خود سعادت چرا طمع دارد كان يكى زاهدى فرده دليست * كز همه كارها شكم دارد واندكر قحبهايست زانيهء * كه همه شب خداى آزارد شكمخوار و شكمخواره و شكم معده كنايه از بسيار خوار است چنان كه سلمان ساوجى كفته اى كريمى كه همهوقت ز خوان كرمت * معدهء از شكمخواره بلائى دارد استاد فرخى كفته چو قرص كرم فلك ديد كل دهن بكشود